بلبلا نغمه نو زن که ستم برکار است ظلم و دژخیم و ستم بر سر آن عیار است
فکرنوکن ستاره دو سه شب تیره بگشت تو مپندار که نومید ز مهتاب بگشت
دل پر خون من غمزده منگر که دگر دوره ملحدی و غم زدگی نیست ثمر
من اگر نو بدم و تازه و برنا شاید میزدم فال خلافی که گنه می باید
پیرم و پر سخنی کار من مسکین است تو ببخشای که نوبت به تو مشکین است
******
سلام
خوبین؟۱۳ روز مونده به کنکور.راحت میشم دیگه اگه خدا بخواد.دعا کنید
ممنونم از آقا محمد از وبلاگ قاصدک که شعر هام رو میخونه و نظرات خوبی هم میده.بی نهایت متشکرم
این شعر خیلی قدیمیه!و البته پر از ایراد. فکر کنم برای ۲-۳ سال پیش باشه.ممنون که خوندید

نوشته شده توسط کاوه در جمعه ششم اردیبهشت 1387 | موضوع: شعر