بعضی اوقات آدما بهجایی می رسند که بهش میگن بن بست... غرق فکری و واسه خودت همین جوری میری ...بی هوا یهو محکم می خوری به یه دیوار سنگی!که یه تابلوی آهنی بهش میخ شده که روش نوشته: بن بست!
از این به بعد رودیگه نمی ذارن بری...فقط یه راه داری ،اونم اینه که از دیوار رد بشی ...یا اینکه یه کاری کنی که دیواره ،دیوار بودن یادش بره و محکم بریزه رو زمین، پودر بشه! اما آخه من مگه چقدر زور دارم؟! ...
نوشته شده توسط کاوه در پنجشنبه سوم مرداد 1387 | موضوع:
من بد بودم اما بدي نبودم از بدي گريختم و دنيا مرا نفرين کرد و سال ِ بد دررسيد: سال ِ اشک ِ پوري، سال ِ خون ِ مرتضا سال ِ تاريکي. و من ستارهام را يافتم من خوبي را يافتم به خوبي رسيدم و شکوفه کردم.
تو خوبي و اين همهي ِ اعترافهاست. من راست گفتهام و گريستهام و اين بار راست ميگويم تا بخندم زيرا آخرين اشک ِ من نخستين لبخندم بود.